در شنبه سیاه قزلحصار، مأموران زندان با استفاده از دستبند، پابند و کیسهکشی روی سر زندانیان، آنان را بهشدت مجروح کرده و سپس تمامی زندانیان سیاسی در زندان قزلحصار را به سلولهای انفرادی منتقل کردند
کانون حقوق بشر ایران، دوشنبه ۲۰ مردادماه ۱۴۰۴ – بامداد روز شنبه ۴ مرداد ۱۴۰۴، زندان قزلحصار صحنه یکی از خشونتبارترین حملات گارد ویژه به زندانیان سیاسی بود. در این روز، بیش از ۱۰۰ نفر از نیروهای مسلح گارد ویژه، به دستور مستقیم اللهکرم عزیزی، رئیس زندان قزلحصار و معاون او حسن قبادی، با همراهی مأموران وزارت اطلاعات، مسئولان حفاظت و پاسداران بند، به واحد ۴ زندان قزلحصار که محل نگهداری زندانیان سیاسی است، یورش بردند. این یورش با حضور افرادی از جمله اسماعیل فرجنژاد (معاون زندان)، حسین کمرهای (رئیس حفاظت)، محمد سبزهمکان، رحیم فیضی، احمد شیرازی و فردی به نام فلاح صورت گرفت و طی آن زندانیان با شدت تمام مورد ضربوشتم، شکنجه و رفتارهای غیرانسانی قرار گرفتند.
ضربوشتم و انتقال به انفرادی
در جریان این حمله، مأموران زندان قزلحصار با استفاده از دستبند، پابند و کیسهکشی روی سر زندانیان، آنان را بهشدت مجروح کرده و سپس تمامی زندانیان سیاسی در زندان قزلحصار را به سلولهای انفرادی منتقل کردند.

اعدام ناگهانی مهدی حسنی و بهروز احسانی در پی سرکوب شنبه سیاه قزلحصار
صبح یکشنبه ۵ مرداد، تنها یک روز پس از این حمله خشونتبار، زندانیان سیاسی مهدی حسنی و بهروز احسانی که از سلولهای انفرادی بیرون آورده شده بودند، بدون اطلاع قبلی خانوادههایشان و بدون حق آخرین ملاقات، در زندان قزلحصار اعدام شدند. اتهام این دو زندانی سیاسی، عضویت در سازمان مجاهدین خلق عنوان شده بود. روند قضایی آنان با نقض فاحش عدالت همراه بود؛ چرا که درخواست اعاده دادرسی بارها از سوی دیوان عالی کشور رد شده و حتی مرحله دادگاه تجدیدنظر طی نشده بود. این اقدام، موجی از خشم و نگرانی را میان فعالان حقوق بشر برانگیخته است.
این نوشته توسط یکی از زندانیان سیاسی نوشته شده؛ کسی که خود نیز در جریان یورش مأموران زندان قزلحصار، هدف ضربوشتم قرار گرفته است. آنچه میخوانید، عیناً و بدون هیچگونه تغییر، منتشر میشود.

روایتی مستند از « شنبه سیاه قزلحصار»
در زندان قزلحصار بدلیل صدای برجهای نگهبانی، افرادی مثل من خواب راحتی ندارند و ناگزیر و مجبور به گذاشتن سمعک صداگیر در گوش میشوند تا حداقل شب را در سکوت به صبح برسانند، صبحی که شاید پس از بیداری دیگر وجود فیزیکی دوست و همبندی ات را تجربه نکنی. در همین جبر تحمیلی و ناخواستهی زندان، سکوت تو با سکوت همبندی ات تلاقی پیدا کند «او به سکوت ابدی و تو به سکوت اجباری»…
به نقل از شنیده های زندان در شب « اعدام» که معمولا دو روز در هفته میباشد سربازان برجها در آن شب شوم و نحس با تنالیته Tonaliteh صدای خود، که شبیه آواز سرخ پوستان آمریکاست یک فضایی بوجود میآورند که مثلا فرد اعدامی به آرامش برسد. این فراز و فرود صدا، بسیار حزن انگیز و حزن آور است و از سوی دیگر نگهبانان با این صدای آزار دهنده به زندانی و زندان پیام می دهند که «ما بیداریم».
سربازان جدید و مطیع پی در پی و یکریز از خود صدایی همچون تارزان صادر می کنند و همه این صداها سکوت شب را میشکند. یکی از همین روزها با صدای «چرا میزنی؟» از خواب بیدار شدم و سریع از تخت پایین آمدم. به محض خروج از اتاق دیدم که دو سه مأمور مشغول زدن لقمان امین پور هستند. گیج شده بودم که خوابم یا بیدار؟ یک لحظه خودم را بین آنها دیدم که چرا میزنید؟!… و تا بخودم آمدم یکی دو نفر دیگر از دوستانم از اتاق شان خارج شدند. حمزه سواری تا خواست بگوید چکار میکنید او را به باد کتک گرفتند. ناخواسته نگاهم به ورودی سالن افتاد تا ببینم جریان از چه قرار است؟ ناگهان دیدم افرادی با لباس های یک شکل، سیاه و نقابدار پشت سر هم وارد میشوند … در زندان به اینها «مامور اجرا (اعدام)» می گویند. مأمورها شروع به عربده کشی و سروصدای زیاد کردند که بیائید بیرون. فکر میکردم که من از اولین نفرات سالن هستم که بیدار شدهام؛ ولی گوییا بدلیل وجود سمعک در گوشم شاید پنج دقیقهای دیرتر متوجه یورش مامورین (سپاهیان یزید) شده بودم …
هنوز مبهوت از این عمل وحشیانه بودم که ناگهان از پشت سر به من حمله کرده و مرا بشدت زدند. شدت حمله بقدری بود که مرا از سالن پرت کردند و با زانو به زمین خوردم … وقتی به اطرافم نگاه کردم دیدم چند برابر مامورینی که داخل سالن هستند، بیرون ایستاده اند … چند نفر از بچه ها را دیدم که از پشت دستبند زده و مرا هم دستبند زدند و کنار دیوار نگه داشتند.

کنار دست من یکی از زندانیان با پای برهنه و دستانی از پشت بسته شده ایستاده بود. چقدر دلم از این همه شقاوت و بیرحمی بدرد می آمد. قوم یزیدی خامنه ای هر چه توانست زندانیان را می زد. وقتی کل محیط را از نظر گذراندم ۷-۸ نفری بیرون بودند. یکی از آنها سعید ماسوری بود که با دستانی از پشت بسته پایین تر از ما نگه داشته بودند. یقین کردم که موضوع تفتیش و بازرسی سالن نیست و باید مساله دیگری در میان باشد. صدای یکی از مامورین لباس پلنگی، جلاد لمپنی به نام قاسم صحرایی را شنیدم که میگفت «همه تونو میکشیم» و بقیه را با فحاشی از سالن به راهرو پرت میکرد و بشکل ناجوانمردانهای از پشت یا جلو دستبند میزد. در این فکر بودم که نکند برای اجرای حکم بهروز احسانی و مهدی حسنی آمدهاند که ناگهان مهدی حسنی را از سالن بیرون آوردند و از پشت دستبند زدند. پشت سر او بهروز را با دستانی از پشت بسته و با ضرب و شتم بیرون آوردند. بهروز خطاب به جلادان فریاد زد: « این روزها (نفسهای) آخرتان است اگر چنین نبود این قدر صورت خودتان را نمیپوشاندید!»…. چند نفری از نقابداران، مهدی و بهروز و پایین تر از آنها سعید ماسوری را احاطه کرده و با سرعت به زیر هشت بردند. یک مأمور داد زد «برگردید به سمت دیوار»! بیشتر مامورین همچون شغال حرف او را تکرار کردند. به سمت دیوار که شدیم نفرت و خشم از این قبیله گرگها، تمام وجودم را در بر گرفته بود!… طعمی ترش در دهانم احساس کردم حدس زدم باید خون باشد (ما زندانیان سیاسی به این نوع طعم عادت داریم) و این طعم برایم غریب نبود.. وقتی آب دهانی که باید بر روی سپاه یزید می انداختم به زمین ریختم، متوجه شدم لبم از داخل پاره شده…. چند دقیقه ای رو به دیوار بودیم که باز صدای فریاد «حرکت کنید»! را شنیدم. ما را همچون اسیران کربلا با پاهای برهنه و دستانی بسته بسمت درب اصلی واحد هل می دادند و از پشت می زدند.
وقتی به درب اصلی واحد رسیدیم، شاهد حضور ۵۰ سرباز باتوم بدست با سپر و کلاهخود (ضد شورش) بودم و به چشم دیدم که سعید، مهدی و بهروز را سوار مینی بوس کردند.
اغراق نیست اگر بگویم برای ما که حداکثر ۲۰ زندانی سیاسی بودیم، ۱۰۰ مأمور گسیل کرده بودند. شاید ۲-۳ دقیقه ای بییشتر طول نکشید که سعید و بهروز و مهدی را از مینی بوس پیاده کرده و سوار ون کردند و بقیه را با مینی بوس حرکت دادند.
به ناگهان همگی شروع به خواندن سرود « خون ارغوان ها » کردیم که مزدور قاسم صحرایی با فحاشی و ناسزا دوباره گفت «همه تونو میکشیم». ما را به سلولهای انفرادی واحد ۳ منتقل کردند. تا وارد سالن شدیم قاسم صحرایی و خان آبادی شروع به هل دادن و فحاشی کردند. دوباره فریاد شعار «مرگ بر دیکتاتور» طنین انداز شد. این دو جانی شروع به زدن هر یک از زندانیانی که در دسترس شان بود کردند و در برابر اعتراض زندانیان می گفتند: «خوب میکنیم میزنیم. همه تونو سر به نیست میکنیم».

یکی از زندانیان که دست و پایش بسته بود، به روی مأمورین آب دهان انداخت که او را هم به باد کتک گرفتند و با اعتراض و شعار «مرگ بر دیکتاتور» زندانیان مجبور به عقب نشینی شدند.
زندانیان را به سه دسته تقسیم کردند: ۷ نفر را به سلول ۴ بردند، ۵ نفر و ۴ نفر دیگر را به سلول مجاور آن منتقل کردند. میثم دهبان زاده را به انفرادی بردند.
داخل سلول که شدیم بوی تعفن فاضلاب و گرما به مشام و تن مان رسید. روی دیوار لکههای خون بود. هوای سلول بقدری سنگین بود که پس از چند دقیقه احساس کمبود اکسیژن و خفگی میکردیم. من هنوز گیج و مبهوت عمل غیرانسانی دژخیمان زندان بودم و در ذهن خود دنبال دلیل میگشتم که آیا ممکن است بهروز و مهدی را برای اجرای اعدام برده باشند؟…. نکند سعید ماسوری را سر به نیست کنند! نکند هر سه را با هم اعدام کنند؟! نمی خواستم افکارم را با دوستانم در میان بگذارم چون میدانستم هر کدام از آنها استدلالات خود را دارند و قطعا ذهن آنها هم درگیر مسائل پیرامون است. معمولا در چنین شرایطی که هر کس غرق در افکار خویش است جز ترکشهای ذهنی که موجب زخمی شدن سایرین میشود، به نتیجه ای نمی رسیم. بهمین دلیل افکارم را فروخوردم. این افکار مانند سمی بود کشنده که دنبال نوشدارویی برای آن می گشتم تا ذهن و درونم را آرام کنم.
بسرعت تمام تصاویر از لحظه بیداری تا کتک زدن دوستان و رفقایم و ربودن سه یار و همرزممان در ذهنم عبور میکرد.
چه باید میکردیم؟ به ناگاه یادم افتاد که زندانی آخرین فریادش اعتصاب غذا است. خواستم همین را با جمع در میان بگذارم که یکی دیگر از زندانیان گفت «نظر من این است که غذا نگیریم». نگاهش کردم حرف دل مرا زد. گفتم «موافقم! غذا نمیگیریم و اعتصاب غذا کنیم». سریع اعتصابمان را به سلول بعد و کل زندانیان که اینک همگی مجروح بودند، انتقال دادیم. همگی متفق القول با صدای محکم و مصمم گفتند ما هم غذا نمیگیریم ….. خوشحالی ِ گذرایی تمام وجودم را گرفت چرا که میدانستم برادرانم در زیر دار اعدام و ناپدیدسازی قهری هستند.
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند روبه صفتان زشت خو را نکشند
میدانستم دوستان پای در مسلخ عشقی پاک گذاشته اند و گناه عاشقان مردن است. ساعتها سخت میگذشت انگار زمان متوقف شده بود و یادم نیست که در چندمین روز اعتصاب بودیم که ما را به سالن برگرداندند.

وقتی به سالن برگشتیم با صحنه ای مواجه شدیم که گویی یک گله گراز وحشی از مزرعهای گذشته باشد. تمام سالن و اتاقها را شخم زده بودند. تلفن قطع بود. شروع به تمیز کردن سالن کردیم. هنوز خبر نداشتیم که بهروز و مهدی عزیزمان اعدام شده اند. دنبال راهی بودم تا از بیرون خبری بگیرم. تا اینکه نزدیکی های غروب تلفن وصل شد. به خانواده ام زنگ زدم تا ماجرای چند روز نبودنم را برایشان بازگو کنم. از آن سوی خط، صدا به من می گفت: «دوستات رو اعدام کردند» گفتم: «اشتباه می کنید اونها حکم داشتند ولی اعدام نشدند». صدا از آنسوی خط دوباره گفت: «نه به خدا اعدامشان کردند». و گریه کرد. من دیگر صدایی را نمی شنیدم. نگاهم به بقیه زندانیان افتاد و نگاهمان به هم تلاقی کرد. فقط گفتم «تمام.اعدامشان کردند».
دیگر چیزی نمی شنیدم فقط میدانم خودم را در هواخوری یافتم. حضور بهروز و مهدی را بشدت در کنار خود حس می کردم. تمام خاطراتمان با هم از بازی والیبال و چای خوردن پس از بازی و جملات زیبایی که بهروز هنگام بازی می گفت و «حاضر» گفتن های مهدی هنگام اسپک زدن در برابر چشمانم رژه می رفت.
آهسته و خونین اشک ریختم و با آن دو یار دیرین و عزیزم عهد بستم که «انتقامتان را خواهیم گرفت».
گل شیپوری که بهروز با همه عشق و علاقه اش در هواخوری کاشته بود، از دیوار بالا رفته و به سیم خاردار رسیده است و امروز و فردا است که از سیم خاردار نیز عبور کند تا روزی که شیپور صبح آزادی را بردمد … صبح سحر نزدیک است.
بیاد برادران سر بدار – برادران خاموش …. اما پرخروش بهروز و مهدی
با ارسال هرگونه اطلاعات در این زمینه به ما کمک کنید تا صدای زندانیان باشیم
کانون حقوق بشر ایران را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:
تلگرام / ایکس / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک








Discussion about this post